تاثیر مهارتهای شناختی وفراشناختی بر یادگیری

لفرانسوا (1994) راهبردهای شناختی وفراشناختی را با اصطلاح راهبردهای یادگیری و تفکر معرفی کرده و گفته است که این یک اصطلاح کلی است که هم مهارتهای شناختی را شامل می شود و هم مهارتهای فراشناختی را . او در کتاب خود با عنوان روانشناسی برای آموزش ، به منظور روشن ساختن تمایز بین راهبردهای شناختی وفراشناختی توضیحات زیر را داده است .

من تصمیم می گیرم که معانی اصطلاحات مربوط به آموزش و پرورش علوم شناختی جدید را بیاموزم (انتخاب هدفی که فکر می کنم از عهده ی آن برمی آیم یک تجربه ی فراشناختی ). به مطالعه مطلب مورد نظر خود می پردازیم (فعالیت شناختی ). بعد از خواندن چند سطر مکث می کنم ، احساس مبهمی از اینکه چیزی را نفهمیده ام به من دست می دهد (تجربه ی فراشناختی ) . آن دو سطر را دو بار می خوانم (فعالیت شناختی ) . حال احساس می کنم که دارم می فهمم (فراشناخت ). به خواندن ادامه می دهم وبه هر تعریفی که بر می خورم یکی دو بار آن را برای خود تکرار می کنم(مرور ذهنی یک راهبرد شناختی ) احساسی به من دست می دهد حاکی از اینکه دارم یاد می گیرم (تجربه فراشناختی ) کارم را به پایان می رسانم . به هر یک از اصطلاحات نگاه می کنم و به آرامی تعریف آنان را تکرار می کنم(عمل شناختی ) از اینکه مطالب را می فهمم و تا امتحان فردا آنها را به یاد خواهم داشت احساس رضایت می کنم (فراشناخت ).

بنا به نوع فعالیت فراشناختی ، برای آن اصطلاح ویژه ای به کار می رود . مثلاً دانش مربوط به ارتباطات و نظم دهی آن فرا ادراک وو دانش مربوط به حافظه ونظم دهی ان را فراحافظه نامیده می شود . فرض کنید کسی قلمش را گم کرده است و فکر کند بهترین راه پیدا کردن آن این است که به طور ذهنی کارهایی را که قبل از گم کردن قلم انجام می داده است مرور نماید تا به یاد آورد که آخرین بار در کجا قلمش را در دست داشته است . این مثالی از فراحافظه  است . زیرا نشان می دهد که آ« شخص می داند که چگونه از نظام یاد خود استفاده کند . افزون بر اصطلاحات فوق گاهی از اصطلاح فراخواننده نیز استفاده می شود. کرالی و مریت (1996) گفته  اند فراخواننده کسی است که تکلیف یا هدف را می شناسد ، می تواند برای حل مشکلات نقشه بریزد ، وبه هنگام خواندن میزان درک و فهم خودش را وارسی می کند .

پژوهشهای انجام شده در باره استراتژیها یا راهبردهای یادگیری (راهبردهای شناختی وفراشناختی ) نشان داده اند که استفاده از این تدابیر بر میزان یادگیری و پیشرفت تحصیلی یادگیرندگان می افزاید .به عنوان نمونه ، بایلرو اسنومن (1993) پژوهشهایی را نقل کرده اند که در آنها اسکات پاریس وهمکارانش در سالهای 1984 و1986 به دانش آموزان کلاسهای سوم و پنجم مهارتهای شناختی وفراشناختی را آموزش داند .نتایج این پژوهشها معلوم کردند که دانش آموزانی که این گونه آموزشها به آنان آموزش داده شد(گروه آزمایش ) در قیاس با دانش آموزانی که که از آموزش این مهارتها بی بهره مانده اند (گروه گواه )در توانایی خواندن وفهمیدن مطالب جلوتر بوده اند . همچنین دانش آموزان گروه آموزشی از دانش آموزان گروه گواه نسبت به استفاده از راهبردهای شناختی و فراشناختی و فواید آنها آگاهی بیشتری کسب کرده اند .گارنر(1990)پس از بازنگری پژوهشهای انجام شده درباره ی اثر بخشی راهبردهای شناختی وفراشناختی گفته است «پژوهشهای موجود به خوبی نشان می دهد که رفتار استراتژیکی یادگیری را افزایش می دهد . همچنین روشن شده است که یادگیرندگان ماهر می دانند که چه زمانی باید استراتژِکی عمل کنند »

دکتر سیف نیز در دانشکده روانشناسی وعلوم تربیتی دانشگاه علامه طباطبایی ، به کمک دانشجویان   دوره های تحصیلات تکمیلی خود ، تاثیر استفاده از این گونه مهارتها را مورد تایید قرار داد . از جمله می توان به پژوهش متولی (1376) که به صورت پایان نامه کارشناسی ارشد در رشته روانشناسی تربیتی انجام گرفته است اشاره کرد . در این پژوهش تاثیر آموزشهای راهبردی فراشناختی برخواندن ، درک مطلب و سرعت یادگیری دانش آموزان کلاسهای اول دبیرستانهای دخترانه ی شهرستان فردوس مورد تایید قرار گرفت . مهمترین روشی که در این پژوهش برای آموزش راهبرهای شناختی به کار رفت و بیشترین تاثیر را بر بهبود خواندن و در ک مطلب دانش آموزان به بار آورد روش آموزش دوجانبه است .

درپژوهشی دیگر (غباباف ) 1375) نشان داده شد که یادگیرندگان موفق از مهارتهای شناختی وفراشناختی حداکثر استفاده را می برند . . این پژوهش با 64 دانش آموز قوی و ضعیف دختر وپسر دبیرستانی انجام گرفت . دانش آموزان قوی وضعیف براساس معدل درسی از هم متمایز شدند. نتایج این پژوهش را می توان به صورت زیر خلاصه کرد ک دانش آموزان قوی بیشتر از دانش آموزان ضعیف از راهبردهای شناختی سازماندهی ، بسط وگسترش وتکرار وتمرین استفاده می کنند . همچنین دانش آموزان قوی بیشتر از دانش آموزان ضعیف از راهبرهای فراشناختی به ویژه راهبردهای فراشناختی نظارت بر درک استفاده می کنند .

در واقع فعالیت های یادگیری دارای دو دسته هدف عمده است ک یک دسته از این هدفها به فراورده های یادگیری و دسته ی دیگر به فرایند یادگیری مربوط می شوند . هدفهای دسته اول با محتوای برنامه ها وموضوعهای درسی سروکار دارند و به طور سنتی مورد تاکید نظامهای آموزشی دینا بوده اند ، مانند محتوای دروس ریاضیات ، تاریخ ، فیزیک ، روانشناسی ، و مانند اینها . هدفهای دسته دوم به چگونگی یادگیری ارتباط دارند ، یعنی همان چیزی که در گدشته یادگرفتن یادگیری نام داشت و اخیراً به برکت پیشرفت روانشناسی شناختی ، دوباره مورد توجه صاحبنظران قرار گرفته است . لفرانسوا (19994) گفته است «مهمترین خدمت روانشناسی پرورشی تاکید دوباره بر یادگرفتن یادگیری است »

در گذشته چنین تصور می شد که عامل مهم یادگیری ، به ویژه یادگیری آموزشگاهی هوش ذاتی فرد است که هنگام تولد آن را از والدین خود به ارث می برد . در نظریه های جدید روانشناسی هوش ، باور اکثریت این است که بخش مهمی از رفتار هوشمندانه را کارکردهای شناختی تشکسل می دهند. اهمیت رویکردهای جدید این است که بر این باور پای می فشارند که برخلاف توانای های ذاتی فرد که ارثی و غیر قابل تغییرند ، کارکردهای شناختی اکتسابی وتغییر پذیرند . بنابراین ، اعمال هوشمندانه قابل آموزش و یادگیری هستند .

براون و پالینسکار(1982) به نقل از گیج وبرلاینر (1991) نشان داده اند که نه تنها کودکان دارای عقب ماندگی خفیف ذهنی بلکه دانش آموزان دارای ناتوانی های یادگیری نیز در قیاس با دانش آموزان عادی ، از لحاظ کارکردهای شناختی نقص دارند . پژوهشگران نامبرده با آموزش مهارتهای لازم به این نوع کودکان توانستند نواقص روشهای یادگیری آنان را برطرف سازند .

پالینسکار وبراون (1982) در پژوهش خود ، پس از آنکه دانش آموزان سؤالهای مربوط به خواندن وفهمیدن رادرست جواب دادند ، بازخورد های اصلاحی فراوانی به آنان دادند و آنها را برای پاسخهای درستشان تشویق کردند . همچنین به آنها یاد دادند که چگونه بازگویی اندیشه های مهم مطلب خواندنی به زبان خود ، دسته بندی اطلاعات ، پیش بینی سؤالهایی که ممکن بود درباره ی مطلب خواندنی پرسیده شود ، روشن ساختن نکات مبهم ، و نحوه ی حل کردن مسایل خودشان . یعنی به آنها مهارتهای شناختی آموزش داده شد تا هنگام یادگیری مورد استفاده قرار دهند .

نتایج پژوهش فوق نشان داد که آموزش مهارتهای فراشناختی به دانش آموزان دبیرستانی هم یادگیری و هم انتقال یادگیری را در آنها افزایش می دهد . برای مثال ، پاسخهای درست یکی از دانش آموزان پژوهش بالا به سؤالهای مربوط به آزمون خواندن وفهمیدن که در آغاز کار، و پیش از آموزش مهارتهای مورد نظر ، حدود 15 درصد بود. پس از دادن بازخورد اصلاحی به 50 درصد افزایش یافت ، وبعد از آموزش مهارتهای فراشناختی این رقم به 80 درصد رسید . همچنین معلوم شد که مهارتهای آموخته شده یه وسیله این دانش آموزو سایر دانش آموزان مورد آزمایش به انجام کارهای عمومی کلاسی نیز انتقال یافت ، یعنی دانش آموزان مهارتهای آموخته شده در جریان آزمایش را به سایر فعالیت های خود در کلاس درس از 20 به 46 درصد افزایش دادند .

پژوهشگران این آزمایش اظهار داشتند که بسیاری از مشکلات یادگیری و انتقال یادگیری ناشی از فقدان مهارتهای فراشناختی در افراد است و می توان با آموزش این مهارتها بر بسیاری از این مشکلات فائق آمد و یادگیرندگان را در یادگیری بهتر و انتقال بیشتر کمک کرد .

به طور خلاصه شناخت وفراشناخت دو مفهوم مکمل یکدیگرند . شناخت همان یادگیری ودانستن است ، اما فراشناخت به شناخت شناخت یا آگاهی یادگیرنده از چگونگی یادگیری خود او گفته می شود . فذاشناخت شامل دو بخش است :1)آگاهی فرد از فعهالیت هایا فرایند های شناختی خودش و 2) روش های مورد استفاده او برایتنظیم و کنترل فرایندهای شناختی اش .

راهبردها یا استراتژیهای شناختی همان راههای کسب دانش هستنداما راهبردها یا استراتژیهای فرا شناختی به راههای هدایت و نظارت بر راهبردهای شناختی گفته می شود . یادگیرندگان ماهر به کمک راهبردهای شناختی به پیشرفت دست می یابند ، وبا استفاده از راهبردهای فراشناختی بر راهبردهای شناختی نظارت می کنند تا پیشرفت خود را بهبود ببخشند .

شکل پایین مطالبی را که در اینجا مطرح کردیم خلاصه وار معرفی می کند . چنانکه دیده می شود این شکل انواع حافظه ، مراحل شناخت ، و راهبردهای شناختی و فراشناختی را زیر عنوان شناخت در ارتباط با یکدیگر نشان می دهد.

شناخت

اقسام حافظه

نظام خبرپردازی

راهبردهای شناختی

تکرار وتمرین

بسط وگسترش

سازماندهی

حافظه کوتاه مدت

حافظه حسی

فراشناخت

حافظه دراز مدت

رویدادی

معنایی

روندی

باورها

تنظیم وکنترل

 

 

 

 

 

 

 

نظام شناخت از دمبو (1994)